|
|
|
|
|
یک بحثی بود که همیشه موقعی که بعضی ها به مراسم یا کنفرانسی مربوط به انرژی هسته ای بود می رفتند، مطرح می شد. از آنجا که تهویه اکثر سالنهای اجتماعات مشکل داشت و بحث انرژی هسته ای نیز ار بحثهای داغ روز بود گرما همه حاضرین در سالن را کلافه کرده و این جمله را بر زبان آنها جاری می شد که : آخه اینها که هنوز یه تهویه نمی تونن راه بندازن چرا می خوان برن دنبال انرژی هسته ای. حالا حکایت ماست. امروز بالاخره پس از 8 سال فعالیت تاسیسات آب سنگین اراک شروع به فعالیت کرد. آب سنگین یکی از موارد مهم در دانش پزشکی است و در درمان بیماریهایی همچون ایدز و ... به این مسائل کاری نداریم. حرفهای بعضی های را هم تکرار نمی کنیم که انرژی هسته ای حق مسلم ماست و از این حرفها. اما آخه ای مهندس زحمت کشی که این همه دوره دیدی و بدون کمک بیگانه تاسیسات آب سنگین راه انداختی این یعنی چی؟
نمی گی فردا یکی نگاه می کنه و غش غش بهمون می خنده که اینا که هنوز انگلیسی بلد نیستن انرژی هسته ای می خوان چیکار؟ البته شاید هم عقل ناقص ما به جایی قد نمی دهد ولی کلمه Fule در هیچ جای دنیا به معنی سوخت کار نرفته، شاید هم منظور Fool بوده. مطمئن باش. والله رفتن خبرنگارا گزینشی بود ولی اگه من اونجا بودم اولین کاری که می کردم اون تابلو رو از جا می کندم. مطمئن باش. هر چی باشه انرژی هسته ای صحیح حق مسلم ماست. درست اون تابلو هم اینجوریه Fuel Supply. برو درستش کن. |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 0:39 قبل از ظهر توسط ابوذر انصاري
|
|
||
|
|
|
|
|
حتما تا حالا فهمیدید منظورمان چیست. ----- ای ملت شهید پرور ایران، این مجاهدین راه دین، ای بزرگواران همیشه در صحنه، اکنون که تیغ شمشیر استکبار زیر گلوی برادران و خواهرانمان در فلسطین ، لبنان، عراق و افغانستان قرار گرفته است بر همگان واجب است که علیه اسراییل، این جرثومه فساد و فرزند نامشروع امپریالیسم جهانخوار امریکا، دست به جهاد زده و آرزوی رییس جمهور محبوب ملت ایران را به واقعیت تبدیل کنیم. مکان اعزام: پایگاهها و میادین سراسر کشور ----- تعجب نکنید، ما وبلاگمان را به ناحیه مقاومت بسیج واگذار نکردیم. اما احتمالا جملات بالا در چند روز آینده از بلندگوی تلویزیون یا رادیوی شما پخش میشه. تو این چند روزه صدا و سیما به تلویزیون المنار تبدیل شده. به جای پیام بازرگانی تصاویر نیروهای زخمی اسراییلی پخش می شه. به جای برنامه های نغمه و موسیقی ایرانی، آهنگهای حماسی عربی با زیر نویس فارسی نمایش داده میشه. همه مسئولین از اعزام نیروهای داوطلب به لبنان اظهار بی اطلاعی می کنند. از این طرف بحران هسته ای داره رنگ و بوی دیگه ای می گیره. تو مصاحبه مطبوعاتی می گه قطعنامه شورای امنیت بار حقوقی نداره چند دقیقه بعد گفته می شه بار حقوقی داره ولی وجاهت قانونی نداره. رییس مجلس به خبرنگارها می گه شما اینقدر به مجلس گیر ندید. انشالله میرید لبنان قدر عافیت رو می فهمید. شبکه خبر چهره خودشو تغییر داده. فلسطین و لبنان خط مقدم جبهه مسلمین خونده می شه. همینطور بگیر برو تا آخر اینجاست که باید بگیم تل آویو تل آویو ما داریم می آییم. |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مرداد 1385ساعت 8:28 بعد از ظهر توسط ابوذر انصاري
|
|
||
|
|
|
|
|
دیدی چی شد؟ این خیلی ضایع است که آدم یک ماه وبلاگ ننویسد و بعد سر همچین فاجعه اسفباری وبلاگ خود را آپدیت کند. زوج مهجاد دیشب سالگرد تولد ننگین فرزند ناحلف و نامشروعشان را جشن گرفتند. جشن نگیری الهی. نمی دونی دیشب چی سرمون اومد. شنیدید که میگن این یارو رو اول صبح دیدیم روزمون خراب شد. حساب کنید که ما این جشن رو اول شب گرفتیم شبمون منفجر شد. همه اش هم تقصیر اسراییل و آمریکا و مهجاد بود. همه چیز از آنجا شروع شد که اینها تصمیم گرفتند که جشن تولد بگیرند. ما هم گفتیم به رسم ادب برویم و حضوری داشته باشیم. رفتیم و حضور هم پیدا کردیم. چون اصولا آدم همیشه در صحنه ای هستیم. اینکه می گویم رفتیم یعنی اینکه یه بنده خدایی به اسم جواد منتظری هم همراهمون بود. جشن برگزار شد. همه هم هر چه فریاد داشتند بر سر مهجاد کشیدند. پذیرایی با آب خنک به بهترین نحو انجام شد. آنقدر آب خوردیم که تجربه آب خنک خوریمان افزوده شد. و اما بعد... بعد از اینکه داشتیم می رفتیم یعنی تقریبا همه رفته بودند فقط ده دوازده نفری مانده بودند در یک اتفاق خارق العاده و اعجاب انگیز بستنی آوردند. بستنی؟؟!! حتما اشتباهی رخ داده بود. ولی اشتباه نشده بود. واقعا بستنی بود. حالا ما رو بگو هم هول و ولای ملت مظلوم لبنان و فلسطین را داشتیم. هم نگران این بودیم که همچین چیزی از دستمان در نرود. خلاصه بستنی که معلوم نبود با چه قصدی حاضر شده بود را خوردیم و خدا را شکر تا حالا هم زنده ایم. (مسئله این بود که مجید توکلی یه جور بستنیه دیگه خورد) و اما بعدش ... بعد از رفتن از محفل انس با مهجاد سر از میدان فلسطین در آوردیم. جزییات مهم نیست. در مورد شرکت صدها نفر از ملت همیشه در صحنه ایران بحث نمی کنیم. مسئله این بود که در حین اجرای مراسم یک موجودی که اسمش احتمالا رمضانی بود و مسئول نورپردازی شبکه پنچ بود چنان رفتار وحشیانه و ددمنشانه ای از خود نشان داد که روی هر چی اسراییل و ابوغریب و گوانتانامو بود را سفید کرد. این موجود همان شب و بعد از حادثه متواری شد چنان مشت و لگدی روانه جواد منتظری و دو سه نفر دیگر کرد که چهره واقعی یک سری موجود خاص را نشان داد. ضمنا جزییات حادثه متعاقبا اعلام می شود. آقای احتمالا رمضانی! یه ضرب المثل هست که میگه سگ رو چه بزنیش چه بترسونیش. هم من هم مردم دیدیم تو کتک خوردی. حقش بود صبر می کردی تا بعد از مراسم. در هر صورت: این که وبلاگم الان آپدیت شد به یمن وجود مهجاد بود. مهجاد تولدتون مبارک. می دونید که شما به خاطر چراغهای خاموش مهجاد شدید. احتمالا این اسم هم تا آخرین لحظه روتون می مونه. اون چیزایی که اون بالا گفتم هم حقتون بود، به دل نگیرید. در ضمن خیلی خوشحالم که می بینم وبلاگ مشترکتون یک ساله شده و از اون مهم تر اینکه براش جشن تولد گرفتید و بستنی دادید. ایشالا به پای هم پیر شید. پیشاپیش هم تولد دومین فرزند ناخلف و نا مشروعتون رو که افراد دیگه هم توش دست دارند بهتون تبریک میگم. یاد وبلاگهای مشترکمون هم به خیر. شعر: روز وصل دوستداران و از این حرفا و ادامه قضایا. |
||
|
+
نوشته شده در جمعه سیزدهم مرداد 1385ساعت 9:47 قبل از ظهر توسط ابوذر انصاري
|
|
||
|
|
|
|
|
تا حالا اینجوری به دنیا نیامده بودم. هر چند که روزها یه کم عقب جلو شده. اما این دفعه با دفعه های قبل خیلی فرق می کنه. سه سال بود که تو این روزها خونه نیودم. سربازی، مسافرت و هزار جای دیگه. اما دیشب خونه بودم. هیچ انتظار خاصی از هیچ کس نداشتم. اما تقریبا تمام روز رو کری خونده بودم. از صبح که تو تاکسی نشستم. تا شب که برگشتم خونه. یه کاری کردم که همه بگن ایتالیا برنده می شه. طرف می گفت من کاری به فوتبال ندارم. منم می گفتم من هم هوادارم کاری به فوتبال ندارم. اما ایتالیا باید برنده بشه. می گفت خوبه ایتالیا باید بنده بشه. بگذریم. بازی شروع شده بود. گل زیبا و زود هنگام زیدان خیالم رو راحت کرده بود. چون می دونستم این جوری ایتالیا انگیزه بیشتری برای برد داره. گل مساوی رو که زدن شروع کردم به شرط بستن. به کل بازی کاری نداریم. جریان بازی رو همه دیدید. این مهم نیست که زیدان با چه ضربه سر زیبایی از فوتبال خداحافظی کرد یا اینکه ترزگه پنالتی رو به چه زیبایی گل نزد. مهم این است که من بهترین هدیه تولد خودم رو گرفتم. تیم ایتالیا: اسپارس تولدت مبارک و من باز هم می گم زنده باد ایتالیا VIVA ITALIA
--- البته این باعث نمیشه که من هدیه تولدم رو از بقیه نگیرم مخصوصا شما دوست عزیز. در ضمن این متن دیشب باید آپدیت می شد اما مسخره ترین مشکل ممکن وجود داشت. اکانت نداشتم. --- سه روز بعد این متن دیشب باید آپدیت می شد اما بلاگفا گیر داده بود. احتمالا مسئولین بلاگفا باید درباره طرفداریشان از تیم فرانسه توضیح بدهند. --- ببخشید قدیمیه ولی آدم مگه سالی چندبار اینجوری به دنیا میاد؟ |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه نوزدهم تیر 1385ساعت 8:26 قبل از ظهر توسط ابوذر انصاري
|
|
||
|
|
|
|
|
بالاخره تمام شد. 119 دقیقه نفس گیر. 119 دقیقه سخت. همه خودمون رو برای ضربات پنالتی آماده کرده بودیم. همش به یاد تیم آلمان و دروازه بانش بودم.
این جمله ای بود که مرتب فردوسی پور می گفت. کاری به این نداریم که تعویض هوشمندانه لیپی نمایش قدرت بازیکنان ایتالیا چه تاثیری داشت. از زاویه دیگه که نگاه کردیم عادل فردوسی پور یار دوازدهم ایتالیا شده بود. چه ضربه ای میزنه این بالاک. همین باعث شده بود که بالاک تقریبا تو نیمه دوم وقت اضافه به یه هویج توی زمین تبدیل بشه. الکس وارد زمین شده بود. ایتالیا یعنی یوونتوس. این هم جمله ای بود که مرتب پیش خودم تکرار می کردم. از این دروازه تا اون دروازه هنرنمایی بازیکنهای یوونتوس خیره کننده بود. تقابل این دو روازه بان توی پنالتی کاملا دیدنیه. عادل دمت گرم. با هر جمله ای که می گفتی جریان بازی کاملا عوض می شد. وقتی تو ایرانی اینجوریه چه برسه جالا که رفته تو استادیوم داری چشم میزنی. بعد از 119 دقیقه بازی تازه شروع شده بود. انگار ایتالیا داشت تو این 119 دقیقه خودشو گرم می کرد. کرنر دل پیرو و ضربه تمام کننده گروسو. گل اول زده شد. دیگه مطمئن شده بودم که همه چیز برای آلمان تموم شده. بعد از اینکه انحصار فوتبال برای برزیل تموم شد، این دفعه نوبت آلمان بود که طعم تلخ شکست رو بچشه.
اما شکست با چه طعمی. پاس جیلاردینیو زندگی رو برای آلمانیها تموم کرد. یک پاس یک شوت و توپی که توی دروازه داشت فر میخورد. همه بهت زده شده بودن. ورزشگاه کپ کرده بود. خود توپ هم نمی دونست چه طوری وارد دروازه شده. دل پیرو باز هم قدرت ایتالیا و یوونتوس رو به نمایش گذاشت. این گل تو دهنی ای بود برای اونایی که می گفتن: هرچی باشه این توتی از دل پیرو بهتر بازی می کنه. قابل توجه شما آقای مزدک میرزایی. رفتی تو قوطی؟ همون جا بمون جات خوبه. لیپی بعد از بازی گفت: این تحقق یک رویاست. آقای لیپی این تازه اول تحقق یک رویاست.
----
شادی نیک آهنگ یک بازی فراموش نشدنی چه می کنه ایتالیا...
آلمان نابود شد
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم تیر 1385ساعت 8:42 قبل از ظهر توسط ابوذر انصاري
|
|
||
|
|
|
|
|
نمی دونم داستان مربای شیرین رو خوندید یا نه. داستان پسری که یه شیشه مربا داره و هر کاری می کنه نمی تونه بازش کنه. خودش و دوستاش و معلمش و گنده های محل هم نمی تونن در شیشه رو باز کنن. احتمالا برای خودتون هم همچین موردی پیش اومده. حالا حکایت بسته پیشنهادی اروپاست: چند وقت پیش سولانا اومد ایران یه بسته ای رو به ایرانیها داد. تا اون موقعی همه حرفهای زیادی در مورد این بسته زدند. حتی خود سولانا در مورد بسته گفت. خبرنگارها منتظر بمونن. به تدریج مشخص میشه. اما اون روز هیچ کس فکر نمی کرد که چه حیله ای پشت این بسته و کار سولانا خوابیده. حتما تا این جا به این نتیجه رسیدید که چی می خوایم بگیم. ملت عزیز این بسته اصلا باز نشده. حالا قبول ندارید. 16/3/85 متكي: ايران پس از ارزيابيهاي دقيق، پاسخ اروپا را خواهد داد. سولانا: محافل سياسي پيشداوري نكنند. اميدواريم پاسخ ايران به پيشنهاد مثبت باشد. 16/3/85 مجموعه پيشنهادي اروپا روي ميز ايران، يك مقام مسوول: فضاي مذاكرات خوب بود ... اروپا منتظر ميماند.
19/3/85 متكي: طي روزهاي آينده پيشنهاد اروپا را بررسي ميكنيم. 19/3/85 مقام مسوول: پيشنهاد1+5خيلي با پيشنهاد قبل اروپا تفاوت ندارد. 22/3/85 سخنگوی دولت: پس از بررسی بسته پیشنهادی اروپا اظهار نظر می کنیم. 22/3/85 امیدوار رضایی: بسته پیشنهادی اروپا به ایران دو پهلوست. 22/3/85 کوهکن: بسته پیشنهادی اروپا باید در چارچوب مصوبه مجلس باشد. 22/3/85 مصباحيمقدم: مشوقهاي اروپا هرگز با چرخه سوخت هستهيي برابري نميكند. 24/3/85 آصفي: در بسته پيشنهادي اروپا تنبيهات و ضربالاجل وجود ندارد. 27/3/85 سران اتحاديهي اروپا پاسخ مثبت و فوري ايران به پيشنهاد 1+5 را خواستار شدند. 28/3/85 آصفي: سازمان انرژي اتمي و شوراي امنيت ملي بررسي پيشنهاد١+5 را مديريت ميكنند. 30/3/85 رييس گروه دوستي پارلمان ايران و تركيه: ايران از بستهي پيشنهادي اروپا به خوبي بهرهبرداري ميكند. 31/3/85 در نشستي در وين: وعيدي دربارهي برنامهي هستهيي، پيشنهاد 1+5 و روابط با اروپا گفتوگو خواهد كرد. 31/3/85 محمود احمدينژاد: ايران اواخر مردادماه نظر خود را در مورد پيشنهاد اروپا اعلام ميكند. همانطور که می بینید روزهای اول همه چیز به خوبی پیش می رفته. تا اینکه صحبت از ابعاد و شکل بسته می شود. جالب این جاست که در این مدت سفرها و دیدارهای زیادی انجام شده که همین مسئله این فرضیه رو محکم تر می کنه. احتمالا آقایون خودشون نتونستن بسته رو باز کنن. به خاطر همین از اشخاصی مثل وزیر خارجه فلسطین، وزیر دفاع سوریه، رییس جمهور سنگال، عبدالعزیز حکیم، وزیر خارجه سوریه و عبدالله گل کمک گرفته شده بود. شاید راه باز کردن این بسته رو اونا بلد باشن. حتی تو این مدت از مردم استانهای دیگه مثل قزوین و همدان هم برای باز کردن این بسته کمک گرفته شده، در ضمن یکی از موارد مطرح شده در اجلاس شانگهای هم بسته پیشنهادی اروپا بوده. حالا شما خودتان قضاوت کنید. به نظر شما بسته باز شده؟ |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه هشتم تیر 1385ساعت 3:1 بعد از ظهر توسط ابوذر انصاري
|
|
||
|
|
|
|
|
مثل اینکه هر سال 3 تیر باید برای ایرانیها یه واقعه به یاد موندنی باشه. از 3 تیر 84 یک سال گذشت. البته مسئله ما 3 تیر 84 نیست. 3 تیر 85 فرودگاه مهرآباد ساعت 00:00 طبق برنامه هواپیمای لوفت هانزا که ملی پ.شان تیم ملی رو از فرانکفوت به ایران میاره قراره 25 دقیقه دیگه بشینه. مردم همه جمع شدن توی سالن فرودگاه. تقریبا به اندازه همه کسایی که اومدن یک مامور نیروی انتظامی هم هست. یک سال پس از روی کار آمدن دولت عدالت محور عدالت کاملاً رعایت شده. هر نفر برای خودش یک پلیس داره. تقریبا ده درصد مردمی که توی فرودگاه هستند منتظر مسافر خودشون هستند. همه چیز برای یک استقبال گرم آماده است. ساعت 00:25 دقیقه ده دقیقه است که اعلام شده هواپیما آماده نشستنه.
ساعت 00:۳۷ دقیقه هواپیما همچنان آماده نشستن است. احتمالاً شاتل فضایی قراره بشینه. خبرنگارها دور هم جمع شدن بعضی هم پشت در ورودی منتظر ورود به سالن پروازهای ورودی هستند. نیروی انتظامی همه خبرنگارها رو مورد مهرورزی لفظی قرار داده. آقایون محترمانه ازتون خواهش می کنیم از در فاصله بگیرید. فقط شبکه سه مجوز ورود داره. شبکه خبریها حالشون گرفته است. چه برسه به بقیه خبرنگارها. یه سرهنگ نیروی انتظامی میاد بیرون میگه خبرنگارها بیان دنبال من. خبرنگارها همه دنبال جناب سرهنگ راه می فتن. میگه فقط شبکه سه اجازه داره بره داخل. هیچ کس دیگه حق نداره بر تو لطفا اصرار نکنید. اینه میگه و میره. همچنان از فرود هواپیما خبری نیست. جمعیت هر لحظه بیشتر میشه. گفته میشه بازیکنها از پاویون فرودگاه خارج میشن. ۰۰:۳۸ دقیقه هواپیما فرود اومد.
ساعت 1:15 دقیقه مثل اینکه هواپیما فرود اومده. نیروی انتظامی یکی از درهای سالن رو بسته. ساعت 1:30 مسافر های عادی پرواز در حال خارج شدن هستند. همه از دیدن این همه جمعیت که برای استقبال آمده تعجب می کنند. خلبانها و مهمانداران هواپیمای لوفت هانزا به صورت کاملاً بهت زده از فرودگاه خارج می شوند. نیروی انتظامی به کمک ماموران خود یک راهرو درست کرده مسافران گرامی برای خروج باید از میان این راهرو عبور کنند. تعدادی از خبرنگاران اعزامی به آلمان هم در بین مسافران هستند. ساعت :1:35 دقیقه بدنسازهای تیم ملی وارد سالن می شوند که با تشویق بی امان مردم روبرو می شوند. همه یکصدا آنها را هو می کنند. هر چند ثانیه صدای هو شنیده می شود. ما نمی انیم چه خبر است چون بیرون سالن هستیم. همین کافی است که بازیکنان از طریق پاویون از فرودگاه خارج شوند. بستگان بازیکنان در بین جمعیت هستند. تعدادی پشت سر برادر علی دایی جمع شده و از دایی و بقیه بازیکنان صحبت می کنند. ساعت 1:45 حالا دیگر مطمئن شدیم که از بازیکنان خبری نیست. خبرنگارهای صدا و سیما هم بیرون آمدند. بلندگوی یکی از بنزهای نیروی انتظامی مرتبا از مردم می خواهد که متفرق شوند. مهرورزی لفظی در حال شکل گیری است. بسیار محترمانه از مردم خواهش می شود که متفرق شوند. خبرنگارها هم جای خود دارند. ساعت 1:50 دقیقه فرودگاه تقربیا در حالت عادی قرار گرفته. همه رفتند. تعدادی از عکاسان به پاویون رفته بودند. راهشون ندادند. ---- بعد از گذشت یکسال از روی کار آمدن دولت جدید این است وضعیت اعتماد به مردم. ممکن است خرابکاری کنند. شاید بخواهد به بازیکنان حمله کنند. شاید تظاهرات کنند. همه اینها حرفهایی است که در مورد مردم زده می شود. هیچ کس به مردم اطمینان ندارد. ساعت 21:30 اخبار ساعت 21 گزارشی را درباره حماسه سوم تیر پخش می کند. پیرزنی می گوید خیلی خوبه این احمدی نژاد از موقعی که اومده حقوق ما بازنشسته ها بیشتر شده ... نهضت ادامه دارد |
||
|
+
نوشته شده در شنبه سوم تیر 1385ساعت 11:22 بعد از ظهر توسط ابوذر انصاري
|
|
||
|
|
|
|
|
از آخرین روزی که وبلاگم آپدیت شد دو هفته گذشته. تو این دو هفته اینقدر مشغول بودم که راحت می تونم بیست صفحه دربارش مطلب بنویسم اما هر بار که می خوام یه چیزی بنویسم می گم که سوژه خوبیه ولی نوشتن دربارش مسخره ست. الان به این فکر می کنم که که این مشغله ذهنی که ما داریم تا چه حد عادیه. حمید یک سر و هزار سودا
دو هفته پیش بود که با حمید آشنا شدم. فروشنده لباس تو یکی از فروشگاههای پاتن جامه. دوستاش گفتن لیسانس شیمی داره. وقتی از خودش پرسیدم گفت که تازه اینکه چیزی نیست با صدو خورده ای هزار تومن حقوق نامزد هم دارم. باباش هم میگه تا موقعی که خونه نداشته باشی از عروسی خبری نیست. بهش گفتم که خوش به حال خودم که از هفت دولت آزادم. مشخص بود که از موقعیتش چندان راضی نیست. اما همه این ها رو پشت لبخندش قایم کرده بود.
شهرداری شهرداری - تشکر تشکر روز بازی ایران و مکزیک برای گزارش پخش فوتبال از تلویزیونهای شهری به پارک ملت رفته بودیم. حدودا 200 نفری تو پارک بودن. از بچه سه چهار ساله تا دختر 60 70 ساله جمع شده بودند. ظهر همون روز اعلام شده بود که تلویزیونهای شهری بازی رو پخش نمی کنن. ولی با این حال مردم اونجا جمع شده بودن. وقتی می دیدن که دوربین دستمونه می پرسیدن که بازی رو پخش می کنن ما هم می گفتیم نمی دونیم. می گفتن پس چرا اومدید. گفتیم اومدیم از شما گزارش بگیریم. همون موقع شروع می کردن به ایراد گرفتن از شهرداری و نیروی انتظامی که چرا با مردم اینجوری برخورد می کنن. مگه ما می خواستیم چکار کنیم. هر پنج دقیقه هم یه افسر پلیس داد می زد که بازی پخش نمی شه همه برن خونه شون. وقتی بازی شروع شد و مردم مطمئن شده بودن که بازی پخش نمی شه از پارک بیرون رفتن. تقریبا ده دقیقه بعد غیر از انتظامات پارک و نیروی انتظامی هیچ کس تو پارک نبود. فیلمبردارها و خبرنگار ها رو هم به خاطر نداشتن مجوز بیرون کردند. مردم پشت ویترین هر مغازه ای که تلویزیون بود جمع شده بودند و بازی رو از پشت شیشه نگاه می کردند. تو میدون ونک هم جمع شده بودن و بزن و برقص راه انداخته بودن. هر وقت هم نیروی انتظامی می خواست مردم رو متفرق کنه. داد می زدن انرژی هسته ای حق مسلم ماست. بعد از باخت هم هر کس تونسته بود اومده بود تو خیابون. جند نفری هم در عزای تیم ملی تو ماشین نوحه گذاشته بودند. تجمع زنان تجمع با شکوه زنان در هفت تیر هم با شکوه هرچه تمام تر سرکوب شد. در این مورد چیزی لازم به گفتن نیست. عکسها و تصاویر آن روز را به تصویر کشیده اند. به اسم آشوبگر، شورشی، ضد انقلاب، خائن، معتاد، ولگرد، هرزه و هرچه که توانستند سرکوبشان کردند. دفتر تلفن منو ندیدی؟ بعد از عملکرد درخشان نیروی انتظامی در هفت تیر، نشانه دیگری از امنیت و آزادی بر همگان آشکار شد. سجاد هم سرکوب شد. سارقی در کمال امنیت و آسایش به یک خودرو دستبرد زد و داغی بر دل سجاد و دیگر بازماندگان گذاشت.
به شدت حذف شدیم
بازی ایران و پرتقال هم برگزار شد. اداره اماکن به تمام فروشگاههایی که پشت ویترین خود تلویزیون داشتند دستور داده بود که تلویزون های پشت ویترین را خاموش کنند. منطقشان هم این بود که بعد از بازی اگر عده ای ریختند و شیشه مغازه را شکستند مسئولیتشان با خودشان خواهد بود. نیروی انتظامی در سطح شهر حضوری گسترده داشت. بعد از بازی هم ...
بگذریم. بعد از این دو هفته همچنان سردرگمم. فقط نمی دانم چرا همه به این مردم به چشم آشوبگر و خرابکار نگاه می کنند. وقتی میگم ذهن پنچر یعنی همین. یعنی اینکه چرا حمید و امثال حمید باید مجبور به فروشندگی لباس باشد. چرا شادی مردم با شورش یکی می شود. چرا زنان باید اینگونه حرف خود را بزنند و اینگونه سرکوب شوند. از همه بی مزه تر اینکه چرا تیم ملی باید فوتبال بازی کند. البته تازه می فهمم که مملکت گل و بلبل یعنی چه. یعنی اینکه ما در این مملکت همه رییسیم اما در عین حال زیر دستمان خودمان هستیم. به خودمان هم اطمینان نداریم. از خودمان می ترسیم. از حرف زدنمان وحشت داریم چه برسد به فریاد زدنمان. همین روزهاست که خودمان را بکشیم. در این حالت می گویند از ماست که بر ماست. هر روز که می گذرد ذهنهای بیشتری را می بینم که پنچر شده اند. آی یکی نیست به دادمون برسه |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم خرداد 1385ساعت 11:37 قبل از ظهر توسط ابوذر انصاري
|
|
||
|
|
|
|
از این که این مطلب رو اینقدر دیر می نویسم معذرت می خوام. اما دیگه موندن این حرفها تو دلم داشت به عقده تبدیل می شد. مگه وقت داشتیم وبلاگ بنویسیم. در هر صورت. همه یادتونه که چند وقت پیش وبلاگ مهجاد دو مطلب رو در مورد جماعت محترم نسوان نوشته بود، که موجب ایجاد انواع و اقسام اختلافات اعم از داخلی و خارجی شد. همون موقع ما تصمیم گرفتیم که بگردیم ببینیم حرف بقیه در این مورد چیه. مطمئنم این مطلب به مذاق خیلی ها خوش نمیاد اما این جملاتی رو که می بینید نتیجه کمتر از یکساعت گشتن در کتاب کشکول شیخ بهاییه. البته احتمالا سقراط و دیوژن دچار نوستالژي دوران دبيرستان شده بودند كه با رفقاي همجنس جمع مي شده و دخترها را مسخره مي كردند. دیوژن حکیم دید که زنی را سیل می برد و او به یاران خویشتن گفت: اینجاست که ضرب المثلی صدق می کند که می گوید: بگذار شری را شر دیگری بشوید. و نیز دید که زنی آتش حمل می کند و گفت: حاملی بدتر از محمول. روزی دیگر دیوژن زنی را دید که آرایش کرده، از خانه بیرون می آمد. و گفت آمده است تا دیگران ببینندش، نه او دیگران را ببیند. و نیز دختری را دید که نوشتن می آموخت و گفت: این زهری است که زهر می نوشاند. سقراط را پرسیدند: کدام درنده نیکوتر است؟ گفت: زن. دانشمندی بر در خانه اش نوشت : شر درون نیاید! حکیمی او را گفت: پس، همسرت از کجا وارد می شود؟ حکیمی گفت:زن سراپا شر است و شر تر از وی، آن که شخص، از او ناگزیر است. حکیمی در وصف جنگ گفته است: جنگ در آغاز دختر جوانی است که خویش را در نظر هر نادانی می آراید. و آنگاه که برافروخت و شعله اش سر کشید، همچون پیرزن بیوه ای است. پیر دو مویی که سر و روی خود را می آراید و شایسته بوییدن و بوسیدن نیست. یکی از نیکوکاران را گفتند: تا کی بی همسر خواهی ماند؟ گفت: رنج بی همسری آسان تر از تحمل سختی در تامین مخارج همسر است. زمخشری در مورد این آیه که می فرماید «مکر شما زنان عظیم و بزرگ است» سوره 12 آیه 28 ، می گوید مکر زنان را بزرگ می شمارد - هر چند که مردان نیز مکر می ورزند- اما نیرنگ زنان لطیف ترینست و حیله شان نافذ ترین و مکر خویش را با نرمی همراه کنند. سپس گوید زنان کوتاه قد از دیگرانشان زیرک ترند. دانشمندی گفت: از زنان بیشتر می ترسم تا از شیطان. زیرا که پروردگار می فرماید: «مکر شما زنان عظیم و بزرگ است» اما «همانا مکر شیطان ضعیف است» حالا شما انصاف بدهید. چه کسی پاسخگوی این همه ظلمی که به مردان وارد می شود است؟
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1385ساعت 6:5 بعد از ظهر توسط ابوذر انصاري
|
|
||
|
|
|
|
|
ببخشید وبلاگ دیر به دیر آپدیت می شه.
علی الحساب اینجا رو داشته باشید. تا بعد. اسپارس موبلاگ اسپارسه. ببینیم با این همه شلوغی می تونم دو تا اسپارس رو اداره کنیم. فعلا تا بعد
----- آقا مثل این که این هم مثل خود پرشین بلاگ قسطی کار می کنه. از دیروز تا حالا ۲۰ بار اس ام اس زدم ولی هیچ فایده ای نداشته
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385ساعت 7:20 قبل از ظهر توسط ابوذر انصاري
|
|
||